من آدم بده داستانم... - تاریخ: 1396/8/10 ساعت: 22:17
تو شخصیت خوب داستان هایی و من آدم بده آن. تو منتقم تمام کسانی هستی که در حقشان ظلم شده و من آن آدم ستمکار از خدا بی خبر. تو خیابان ولیعصر با آن درختان سر به فلک کشیده اش و تمام عشق و عاشقی هایی که در آن متولد شده هستی و من خیابان 15 خردادم با آن بارب
ترخون - تاریخ: 1396/8/10 ساعت: 22:17
تا حالا فکر می کردم ترخون را تلخون می نویسند. مثل خونی که سرشار از تلخی است و در تمام بدن جریان دارد. مثل کته برنج هایی که هیچ خورشتی در کنارش نبود و مجبور بودیم بدون غر و لند غذا را بخوریم. مثل تمام آن گریه های زیر پتو به خاطر مشکلات و تلخی های زندگ
سرزمین آرزوهایت... - تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 4:18
درون قلبت، یک سرزمین بکریست که تاکنون کسی به آنجا نرفته است. جایی که لابلای کوه های بلند و کوچکش، دریاچه ای است به بزرگی صداقت. کنارش که می نشینی، خط آبی چشمانت، امتدادش را، از شرق به غرب قطع می کند. و ناگهان آسمان، دوباره، در آغوش گرم و آرامش متولد می شود. و یا حتی تمام سرسبزی های اطراف آن. کنارش ک...
بنویس: قرار است جاری باشم و خوب... - تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 23:03
بنویس، داستان زندگی من را بنویس. با قلمی که مثل رود، روان است و مثل آسمان شب، سیاه. مقدمه اش را اینگونه شروع کن. که یک روز گرم تابستانی، خورشید، دلش گرفت، ناگهان خسوف شد، آبی آسمان،سیاه، غروب شد، پرنده ها آرمیدند، گل ها یخ زدند، همه جا پر شد از درد. بنویس که درد پاره تن من شد.این را اگر می خواهی بنو...
این روزها، حال نوشته هایم خوب نیست. کمی تحملش کنید لطفاً... - تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 19:50
بالاخره که نمی توان تا ابد، این انبوهی از حرف ها را در دل نگه داشت. بالاخره که نمی توان دهان را دوخت که شاید کسی خوشش نیاید. واژگان چه گناهی کرده اند؟ شاید سوالی که کاغذ سفید روی میز، از قلم پر جوهر کنارش می پرسد این باشد: چطور آسمان می تواند پر ز ابرهای سیاهِ بغض دارِ زمستانی باشد اما باران نبارد؟
حال همه ما خوب است اما تو باور نکن! - تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 19:50
یک مدتی خیلی می نوشتم، دیدم که این همه نوشتن حالم را خوب نمی کند، گفتم که کمتر بنویسم، باز همان آش و همان کاسه، گفتم شاید سر هم کردن این همه واژه، در کنار هم، هوای حوصله این روزهای من را خاکستری می کند، پس ننوشتم. آنقدر ننوشتم که یادم رفت چگونه می توان نوشت. چشمانم را که باز کردم، دیدم حالم خراب اس
شاید - تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 19:50
مثل پرسه زدن های گاه به گاهِ ماه، بر نگاهِ پر هیجان زمین، سرشار از حس گنگِ غربتم! شاید چون هنوز در سفرم... شاید چون باران نمی بارد... شاید چون تو نیستی... + نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد ۱۳۹۶ساعت 13:50 توسط احمد نهازی |
برای تو، کسی که حالش خوب نیست، آرزوی صبر می کنم... - تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 19:50
برای کسی که روزها، ماه ها و سال ها انتظار همچین روزی را می کشید، تا که دردانه اش، عزیز دلش، پاره تنش، بتواند نتیجه قابل قبولی بگیرد، آرزوی صبر می کنم. تا که شاید فراموش کند این روزهای سخت و دیرگذر را، تا که شاید بگذرد این زمان لعنتی، و چه سخت است که از خدا چیزی را بخواهی و او آن را به تو ندهد. یادش
درد های من بی شمارند - تاریخ: 1396/5/19 ساعت: 19:50
دردهای من بی شمارند. از خشک شدن دریاچه ارومیه تا ریز گردهای اهواز و سیستان، تا از بین رفتن خلیج گرگان. دردهای من پهناورند، از هانگژو شروع می شود تا شهر تبت. که تمام مسیرش را دیوار چین در بر می گیرد. درد های من عمیقند. مثل دراز گودال ماریانا در اقیانوس آرام. مثل بی تفاوتی طبیعت، وقتی که یک شاهین شکا
I want to know what love - تاریخ: 1396/3/5 ساعت: 13:11
آسمان ابری می شود، باران اما عصبی، سیل می آید خانه ها را خراب می کند، رودهای خشک را اما جاری. انسان گناه می کند و در دره ی پر ارتفاعِ جهل خویش سقوط. بلند می شود دست بر گردن امید می اندازد، تمام دره را بالا می رود. مرگ حوصله اش سر می رود. فاصله بی معنی می شود و کلام نفوذ پیدا می کند بر دلهای تیره. ر
دوباره... - تاریخ: 1396/3/5 ساعت: 13:11
دوباره پنج شنبه جمعه های تکراری دوباره ساعت ، لحظه های بی قراری جمعه شب، قلم به دست، آواره دوباره بلاگفا، نوشتن های اجباری + نوشته شده در شنبه هفتم اسفند ۱۳۹۵ساعت 0:13 توسط احمد نهازی |
هیس! - تاریخ: 1396/3/5 ساعت: 13:11
من اگر یک کهکشان داشتم یا میلیون ها ستاره، و اگر یک اقیانوس داشتم با ماهی های زیبایش، و اگر یک قلب داشتم با یک دنیا روشنایی، و اگر خاطره داشتم با یک لبحند شیرین بر لب، دیگر تو را نمی خواستم! برچسبها: عشق, فهم+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۵ساعت 0:31 توسط احمد نهازی |
هنوز زنده ام؟ - تاریخ: 1396/3/5 ساعت: 13:11
ذهن که مشغول باشد، قلم فراری می شود، و نوشتن از خاطر آدم می رود. و این یعنی مرگِ لحظه های یک نویسنده! + نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۵ساعت 0:15 توسط احمد نهازی |
پول بهتر است یا ثروت؟! - تاریخ: 1396/3/5 ساعت: 13:11
دفعه ی بعد، یادم باشد، عشق را بگذارم در کوزه و آبش را بخورم... پول که داشته باشی، فرقی ندارد، که آسمان عاشقانه هایت، آبی باشدxa0یا سیاه! + نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۵ساعت 3:17 توسط احمد نهازی |
سال نو مبارک - تاریخ: 1396/3/5 ساعت: 13:11
بابا همیشه قبل از تحویل سال، قرآن می خواند. یک لیوان آب می نوشد و پول های نوی عیدی را لای آن قرار می دهد. و با لباس های تمیز و نو به جمع ما می پیوندد. بابا همیشه زیر لب ذکر می گوید و حتی همیشه وقتی کسی از خانه خارج می شود می گوید "والله خیر حافظا و هو ارحم الراحمین". این لحظه هم مشغول ذکر گفتن بود.
حالا من یک غلطی کردم... - تاریخ: 1396/3/5 ساعت: 13:11
یک غلطی کردم، قلمم کند و ضعیف شد، واژگان در ذهن خسته ام محبوس شدند، آسمان پر کشید و رفت، گنجشک ها همگی لال شدند، آینه دگر نقش کسی را راست نگفت، دیگر از قیل و قال مدرسه حالی دلم نگرفت... یک غلطی کردم، چشمانم را که باز کردم دیدم نزدیک سی سال از این عمر خسته ی من گذشته، بی آنکه بدانم چگونه . چشمانم را
من نه آنم که تو می پنداری... - تاریخ: 1396/3/5 ساعت: 13:11
من نه آنم که تو می بینی و می پنداری. بال هایی دارم به بلندای آسمان. بال که می گشایم، تمام زمین را یک جا در آغوش می گیرم. ریشه هایم قوی، طوری که سنگ ها را می شکافد و به اعماق زمین می رود. من نه آنم که تو قضاوت می کنی. قلبی دارم به بزرگی باران، باران که می آید، قلب من می تپد و خون تازه ای تمام بدم را
الحمدالله - تاریخ: 1395/9/10 ساعت: 2:34
و بعد از یه صبر خیلی خیلی طولانی... خداوند دستانت را می گیرد... الحمدالله...
دوباره مصاحبه... - تاریخ: 1395/8/15 ساعت: 17:20
یعنی می شود در یکی از این مصاحبه های کاری قبول شوم؟ یعنی می شود من هم در یک شرکت خوب مشغول به کار شوم؟ xa0
خواب های ترسناک این شب های من - تاریخ: 1395/8/4 ساعت: 0:46
مثل یک کودکی که کارتن ترسناک می بیند، وحشت زده ام... وحشت زده! حقیقتا برزخ ترسناک است...

برچسب‌های مرتبط

الحمد لله | الحمد لله رب العالمين | الحمد لله على كل حال | خواب های ترسناک | علت خواب های ترسناک | تعبیر خواب های ترسناک | علت دیدن خوابهای ترسناک | اتاق خواب های ترسناک | دیدن خواب های ترسناک | دلیل خواب های ترسناک