طوفانی که ما را زمین زد - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 16:39
جاده ای تماما خاکستری، که تمامش را هاله ای غلیظ از گرد و غبار پوشانده است. که به لحظه ملتهب تقسیم آدمی بر نمی دانم ها ختم می شود. لحظه مبهم یک مرغ ماهی خوار که با پلک بر هم زدنی، اقیانوس را کویری بی ح
دم شما گرم - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 16:39
در یک روز آفتابی، که آسمان بی ابر بود و هوا صاف، که پرنده ها آواز سر می دادند و درختان از هوای خوش لذت می بردند، ابری معترض آمد، دستانش را بالا برد، آفتاب خاموش شد، پرنده ها پناه گرفتند، باد با سرعت ب
وقتی که باران رفت... - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 16:39
وبلاگ وقتی کلمه که وبلاگ باران کلمه آمد، وبلاگ باران کلمه ی به بزرگی اردی بهشت، من کنار پنجره ایستاده بودم اما پنجره بسته بود. وبلاگ باران کلمه می آمد اما تمام فکر و ذکرم بیابانی به بزرگی تیر بود. ذهن پریشان و آشفته ام، مغز خسته و به بن بست رسید
کاسه چه بنویسم چه بنویسم... - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 16:39
درد خیلی از مردمان، وبلاگ کاسه کلمه چه کنم چه کنم است که مدام در دست می گیرند. از عجز و ناتوانی در امورات مهم گرفته تا امورات خرد و جزئی. بلای خانمان سوزیست. مخصوصا آنکه درد تمام بدنت را فرا گرفته باشد و تو ندان
پدرم، بیا تا باشیم، قوی و مستحکم... - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 16:39
بیا دردها را بگذاریم کنار، سفره جدیدی باز کنیم، کنار یکدیگر بنشینیم. از حال و هوای بارانی بگوییم. از درختان سر سبز، بیا تا آخر این بهار زیبا و پر باران، همچون درخت پر شکوفه، صورتی شویم. صورتی بمانیم.
تا اطلاع بعدی تعطیل می باشد - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 16:39
چه خوب است در این شرایط فوق العاده، که گاهی مغز کرکره خود را پایین می کشد و برگه ای که روی آن نوشته: "تا وبلاگ اطلاع کلمه وبلاگ بعدی کلمه وبلاگ تعطیل کلمه می وبلاگ باشد کلمه " را بر روی آن می چسباند و خستگی و احساسات حرف اول را می زنند، فرصتی هم
مرگ تدریجی رویاها و آرزوها! - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 16:39
xa0باران که نمی بارد، آتش هم که در این تابستان داغ، بر سرمان فرو می نشیند، دردی هم نیست که ندیده باشیم و جانی هم نیست که نکنده باشیم. تا دلت بخواهد نیش و کنایه از این زبان های سرخ شنیده ایم بی که سر سبز
که اگر باشد... - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 16:39
نفسی عمیق می کشی و چشمانت را می بندی. نه از اشک خبری هست نه از بغض های سابق خفته در گلو. فقط کوهی از درد در درونت تلنبار شده است. دردهایی که مثل یک هیولا می بلعیشان تا کسی خاطرش ناسوده و دلش غمگین نشو
چالش وبلاگ نوییی(قسمت سوم) کناره گیری معقولانه - تاریخ: 1396/11/14 ساعت: 22:53
صبح ها، در محل کار، پشت لپ تاب بی حوصله ام که می نشینم، پشت میزی آشفته با وسایل فراوان و بی ربطی که روی آن است، با کارهای بسیار زیاد و نا تمامی که دارم، حسابی حالم زار می شود. آخر این برنامه نویسی کوفتی چه بود که تقدیر من شد؟ با هر چشم بر هم زدنی، تکنولوژی غوغا می کند. آنچنان سریع رشد می کنند این فر...
چالش وبلاگ نویسی( قسمت چهارم) بیمارستان لعنتی - تاریخ: 1396/11/14 ساعت: 22:53
همینطور که می دونید، به خاطر بیماری پدرم، چند ماهی دستمون بند بوده و هست. اول از همه، به خاطر همدردی دوستان عزیز و دعای خیرشون، یه تشکر ویژه دارم و از همتون خواستار دعای سلامتی برای همه بیماران مخصوصا پدر بنده هستم. یه عذر خواهی هم به خاطر غمناک بودن نوشته هام دارم. متاسفانه عادت زدن نقاب رو ندارم و...
برکه ی خاموش دلم - تاریخ: 1396/11/14 ساعت: 22:53
برکه ای خاموش، و اسکله خسته ای که کنارش به خواب رفته است. هیچ چیز به اندازه نشستن روی این اسکله و تماشای غروب آفتاب، حالت را خوب نمی کند. آفتاب هم دارد می میرد. مثل تمام ماهی ها. سرما هنوز تمام قد اینجا ایستاده است. کار سختی ندارد. اینجا همه یخ زده اند. سرما هم می نشیند کنارت. و با تو هم صحبت می شود...
چالش وبلاگ نویسی(قسمت اول) - تاریخ: 1396/10/29 ساعت: 1:56
هیچ وقت عقیده نداشته ام که نوشته های من بهترینن. شاید از تواضع بسیار بالای من باشد که بعید می دانم. شاید هم از عدم اعتماد به نفس کافی. نمی دانم. ولی آن چیزی که مسلم است، این چالش وبلاگ نویسی جاری سایت ویرگول، قرار است مرا به یک جایی برساند. نه اینکه بخواهم برترین باشم. فقط می خواهم بهترین خودم باشم....
دی ماه لعنتی - تاریخ: 1396/10/24 ساعت: 14:25
من فقط می خواهم این دی ماه لعنتی بگذرد. خواسته زیادیست از زمان؟ چطور آن زمان هایی که تو بودی، همه بودند، این خانه هوایش بوی بهار می داد مثل چشم بر هم زدنی گذشت؟ نمی شود حالا که مجبورم این تنهایی های دلگیر آخر شب را بگذرانم نیز با چشم بر هم زدنی بگذرد؟ تو که نیستی اینجا اما آیا می توانی از آن بالا بر...
دل شکسته ام خریدار ندارد؟ - تاریخ: 1396/10/24 ساعت: 14:25
دی ماه بیچاره، تو چه تقصیری داری؟ اینکه برای دیگران سراسر شادی و خنده هستی و برای من ماتم و اندوه، از بخت سیاه من است. و قلبم. و کارنامه ننگین سی ساله ام. به تو خرده نخواهم گرفت، که تو مثل مابقی ماه ها می آیی، قدرت زمان را به رخ ما می کشی و می روی. تا وقتی که من سیاه باشم همه چیز سیاه است. دی ماه بی...
تولدم مبارک - تاریخ: 1396/10/6 ساعت: 1:52
مهم نیست اینکه در مورد آدم ها نگران باشی. اینکه هر لحظه ممکن است آب زیر کاه شوند و تو را به همه بدبین و تمام صداقتت را یکجا نابود کنند. جوری که تر و خشک را با هم بسوزانی. مهم نیست در این راه دراز، زیر پای آدم ها له شوی و با حالی زار و تنی خسته، آنها را ببینی که از تو دور می شوند. مهم نیست که آسمانت ...
دوره گردم، دور گنجینه ی اسرار جهان می گردم... - تاریخ: 1396/9/30 ساعت: 18:12
آری... دوره گردم،">گردم، با دلی خسته و جانی که به لب می آید، با قدم های ضعیفِ منِ بیچاره و تنها، دور گنجینه ی اسرار جهان می گردم... گرچه طوطی صفتم، طاقت اسرار ندارم، گرچه بین همه ی مردم شهر یار ندارم، گرچه در قلب شکوفای تو من جا ندارم، خبری ده ما را، یا که شاید سری این همه سختی راهی که برایت دیدم، ه...
آدمک لطفا نخند - تاریخ: 1396/9/30 ساعت: 18:12
می دانی؟ آدمک، حرف هایی هست که در گلو می ماند. نمی توانی به کسی بگویی. کسی هم نیست که تو را بفهمد. تو را و حرف هایت را. فقط باید تمامش را یکجا ببلعی و به رویت نیاوری. وقتی که بلعیدی، تمام این حرف ها، روی حرف های گذشته تلنبار می شود. کوهی که روز به روز بر حجمش افزوده می شود. آدمک، کسی محرم اسرار کسی ...
من هیچم هیچ - تاریخ: 1396/9/18 ساعت: 11:35
می دانی؟ در میان بغض های باد کرده ای که گلو را خفه می کنند، من آن دردم که از بی دردی می میرم. در میان انسان هایی که آدمی را به سخره می گیرند، من آن قلبم که از ذلتنگی می گیرد. در میانِ این حجمِ انبوه پاییز که این روز ها همه جا را در بر گرفته است، من آن فصلم که انتظار رسیدن می کشد و چون می رسد در غفلت...
همه رفتند اما من آنجا ماندم! - تاریخ: 1396/9/18 ساعت: 11:35
[unable to retrieve full-text content] یک روز، یک نفر آمد، درب بطری شیشه ای را باز کرد، همه رفتند اما، من آنجا ماندم! خسته، رنجور و زخمی. کاش یادش نرفته بود آن یک نفر، تا که مرهم زخم هایم را بیاورد!
فکرش را بکن یک روز قید همه چیز را بزنی و بروی، کجایش را نمی دانم - تاریخ: 1396/9/18 ساعت: 11:35
فکرش را بکن یک روز قید همه چیز را بزنی و بروی، کجایش را نمی دانم. جایی که هیچ پونزی توان نشانه گذاری آنجا را در نقشه نداشته باشد. جایی که آبی آسمانش، محتاج سفرهای آخر هفته ی مردمانش نباشد. جایی فراتر از تصور و رویا. جایی که هر وقت خواستی، گوشی ات را خاموش کنی تا دیگر دلهره تماس های اضطراری را نداشته...

برچسب‌های مرتبط

الحمد لله | الحمد لله رب العالمين | الحمد لله على كل حال | خواب های ترسناک | علت خواب های ترسناک | تعبیر خواب های ترسناک | علت دیدن خوابهای ترسناک | اتاق خواب های ترسناک | دیدن خواب های ترسناک | دلیل خواب های ترسناک