
برکه ای خاموش، و اسکله خسته ای که کنارش به خواب رفته است. هیچ چیز به اندازه نشستن روی این اسکله و تماشای غروب آفتاب، حالت را خوب نمی کند. آفتاب هم دارد می میرد. مثل تمام ماهی ها. سرما هنوز تمام قد اینجا ایستاده است. کار سختی ندارد. اینجا همه یخ زده اند. سرما هم می نشیند کنارت. و با تو هم صحبت می شود. ناراحت است از اینکه نمی تواند کسی را منجمد کند. و تو از آن روز برایش می گویی. که یک روز بهاری، یک نفر آمد در این برکه ی خیلی پیش تر ها زیباتر، دل یکی از ماهی های قرمز کوچکش را شکست،ماهی ناگهان بغضش ترکید، گریه اش گرفت، پرندگان از ناراحتی اش دیگرا آواز نخواندند، ماه شب چهارده برای همیشه قهر کرد، خورشید دیگر آن خورشید سابق نشد و برکه برای همیشه خاموش شد و تمامش یخ زد. سرما که از ماجرا با خبر شد، ا...
ادامه مطلب
دی ماه بیچاره، تو چه تقصیری داری؟ اینکه برای دیگران سراسر شادی و خنده هستی و برای من ماتم و اندوه، از بخت سیاه من است. و قلبم. و کارنامه ننگین سی ساله ام. به تو خرده نخواهم گرفت، که تو مثل مابقی ماه ها می آیی، قدرت زمان را به رخ ما می کشی و می روی. تا وقتی که من سیاه باشم همه چیز سیاه است. دی ماه بیچاره، تو چه تقصیری داری؟ حالا هر روز باید اول صبح سرکار باشم، با دلهره ی وحشتناکی که اگر عزیزم برود چه کنم، بی که لبخند واقعی بر لبهایم باشد، بی که بتوانم با دلی خوش با همکارانم بگویم و بخندم، تا آخر وقت کار کنم. حالا باید روزهایم را با این دلهره شروع کنم، با همین دلهره هم تمام کنم. حالا باید شب ها وقتی همه خوابند، زیر پتو اشک بریزم. حالا باید هر لحظه از تمام بزرگان تاثیر گذار زندگی ام بخواهم تا ...
ادامه مطلب
قالب وبلاگ باید ساده باشد... خیلی ساده......
ادامه مطلب