
تمام شده ام، مثل کسی که در میدان نبرد، نه گریزی دارد و نه چاره ای...تنها امیدش به آسمان بالای سرش است. حالا آسمان بالای سر من سراسر سیاه پوش است و پیراهن پاره پاره اباعبدالله بر دستان فرشتگان، بر فراز آن برافراشته شده است. حالا آن امید و معجزه ای که انتظارش را می کشیدم آمد. محرم آمد. حسین آمد. باب الحوائج آمد. علی اصغر آمد. ++پی نوشت++ 1- ما، شده ایم مثل حضرت یوسف که در زندان، از بنده خدایی خواست که سفارشش را پیش پادشاه بکند. ما فراموش کرده ایم خدا را... 2- از هیچ کسی نباید انتظار داشت. حتی اگر آن انتظار، پاسخ درد دلی باشد که قرار است کسی برایت بنویسد. 3- اولین پ...
ادامه مطلب
من خوابم می آید، به اندازه همه سال هایی که می توانستم خوب باشم و نبودم. نبودم... همه این سال ها نه خوب بودم نه وقتی که تو بودی من بودم. رفتی و من بد شدم. بد شدن من نه به خاطر رفتنت بل به خاطر نبودنم بود. کاش می بودی، کاش نمی رفتی، کاش مرا در این مسیر سخت رها نمی کردی......
ادامه مطلب