
من گفتم روز خوبی داشته باشین و انشالله که باران ببارد. پیاده شدم و ذهن آشفته ام درگیر این مسئله شد که مگر کسی هنگام پیاده شدن از تاکسی همچین حرفی به راننده می زند؟ بعد با خود گفتم این هوای ابری حقیقتا بارانش کم است. هوای ابری بی باران، حکمش مرگ است. مثل کسی که حرف ها دارد و حرف نمی زند. مثل واژگانی که هیاهوی نقش بستن بر روی کاغذ را دارند و نقش نمی بندند. مثل نویسنده ای که شور نوشتن دارد و نمی نویسد. ...
ادامه مطلب
چقدر دوست دارم بنویسم.اما متاسفانه ننوشتن عادتم شده! ...
ادامه مطلب
می گویند در یک جایی از دنیا جزیره ای است که وقتی کسی دست به قلم می شود، به احترام تمام واژه هایی که روی کاغذ می آورد، درختی می روید که شاخه هایش با آویز های رنگی به شکل قلب و توپ مزین می شود. و نسیمی که همواره این شاخه ها را به حرکت در می آورد گویی در حال آرزو کردن هستند. محلی ها، اسمش را درخت آرزوها گذاشته اند. وقتی کسی دست به قلم می شود، درختی می روید و تمام امید و آرزوی نویسنده اش، میوه آن درخت می شود و برگ های سبزش هم حاصل تمام واژگانی است که از دل بی تابش بیرون می آیند. در این جزیره همیشه باران می بارد. بارانی از جنس باران های پاییزی، که با یک شیب ملایم صورت آدم را نوازش می دهد جوری که آدمی آرزو می کند کاش همیشه پاییز بود. کاش همیشه باران می بارید و کاش تمام این ای کاش ها را درون صندوقچ...
ادامه مطلب
اگر کسی ایمان داشته باشد که این بعد از این دنیا، دنیای برزخ است،و روزی این دنیا با تمام بالا و پایینش تمام می شود،ولی به شدت نگران مرگ خود و عزیزانش باشد، معنایش چیست؟چرا مدام باید این همه راه رفته را برگردیم عقب و حال زارمان را بررسی کنیم تا ببینیم راه را کجا اشتباه رفتیم؟چه شد که اینگونه شد و چه شد که حالمان اینقدر خراب است؟چه شد که خوابمان می آید با اینکه سال هاست که خوابیم؟ بخوانید...
ادامه مطلب
ما مرده بودیم اما تنمان داغ بود و نمی فهمیدیم. باران می بارید و تا بالای زانو هایمان را آب گرفته بود. خیالمان هم نبود. از بعد از آمدن آن ویروس مرگ بار که ما را دو زیست کرد. جای شکرش باقیست مزاجمان را عوض نکرد که خدایی نکرده مثل قورباغه های مرداب حشر...
ادامه مطلب
احمــدم! کسی که حرفی ندارد برای گفتن، اما تا دلت بخواهد بغض دارد برای خفتن در گلوی بی صاحبش...................به پاس احترام به واژه هایی که از ذهن خسته ام بر می آیند، کپی نکنید!لطفاً......
ادامه مطلب
همیشه، شهر که شلوغ می شود،قورباغه ها هفت تیر کش نمی شوند.گاهی هم ماهی های ناچیز گمان می برند که نهنگ هستند،و می خواهند ما را بدرند.هـــــــه... چه خیال باطلی......
ادامه مطلب
بعضی از اینآدم هایِ تو خالی و معلوم الحالِ شهر من،به مراتب،از کـــرونا خطرناک ترند!...
ادامه مطلب
خدا را صد هزار مرتبه شکر. هوای اینجا گرچه سرد است اما صاف. نه باران می بارد بر سرمان که ما را محتاج چتر، نه برف می بارد که ما را اسیر راه بندان های طولانی و نه از وزش باد خبری است که چشمان آسمان را آب...
ادامه مطلب
باز هم همان لحظات آخر شب. با آن آرامشِ دوست داشتنی و ذهن مشغولی های دیوانه کننده اش. و حسرت ها و آه ها. باز هم بعد از یک مدت زیادی، دوباره نوشتن. دوباره نفس کشیدن، پرواز کردن. باز هم پنجره ای باز که ت...
ادامه مطلب
در این هوای سرد، دستان گرمت را می گیرم و با هم تمام این خیابان را یکسره راه می رویم. تو از دغدغه هایت می گویی، پراکنده و بی وقفه، من فقط گرمی دستت را حس می کنم. تو از سختی راه می گویی و من فقط به موسی...
ادامه مطلب
طعم تلخی در خانه می پیچید. تو فنجان ها را پر می کردی و ما مست می کردیم با بوی قهوه. فنجان های سپیدی که سراسر سیاه می شدند. و سینی مسی زیر آن. همه را فرا می خواندی تا قهوه ای بنوشند. قهوه ای با طعم ت...
ادامه مطلب
جاده ای تماما خاکستری، که تمامش را هاله ای غلیظ از گرد و غبار پوشانده است. که به لحظه ملتهب تقسیم آدمی بر نمی دانم ها ختم می شود. لحظه مبهم یک مرغ ماهی خوار که با پلک بر هم زدنی، اقیانوس را کویری بی ح...
ادامه مطلب
وبلاگ وقتی کلمه که وبلاگ باران کلمه آمد، وبلاگ باران کلمه ی به بزرگی اردی بهشت، من کنار پنجره ایستاده بودم اما پنجره بسته بود. وبلاگ باران کلمه می آمد اما تمام فکر و ذکرم بیابانی به بزرگی تیر بود. ذهن پریشان و آشفته ام، مغز خسته و به بن بست رسید...
ادامه مطلب
درد خیلی از مردمان، وبلاگ کاسه کلمه چه کنم چه کنم است که مدام در دست می گیرند. از عجز و ناتوانی در امورات مهم گرفته تا امورات خرد و جزئی. بلای خانمان سوزیست. مخصوصا آنکه درد تمام بدنت را فرا گرفته باشد و تو ندان...
ادامه مطلب
بیا دردها را بگذاریم کنار، سفره جدیدی باز کنیم، کنار یکدیگر بنشینیم. از حال و هوای بارانی بگوییم. از درختان سر سبز، بیا تا آخر این بهار زیبا و پر باران، همچون درخت پر شکوفه، صورتی شویم. صورتی بمانیم. ...
ادامه مطلب
باران که نمی بارد، آتش هم که در این تابستان داغ، بر سرمان فرو می نشیند، دردی هم نیست که ندیده باشیم و جانی هم نیست که نکنده باشیم. تا دلت بخواهد نیش و کنایه از این زبان های سرخ شنیده ایم بی که سر سبز...
ادامه مطلب
صبح ها، در محل کار، پشت لپ تاب بی حوصله ام که می نشینم، پشت میزی آشفته با وسایل فراوان و بی ربطی که روی آن است، با کارهای بسیار زیاد و نا تمامی که دارم، حسابی حالم زار می شود. آخر این برنامه نویسی کوفتی چه بود که تقدیر من شد؟ با هر چشم بر هم زدنی، تکنولوژی غوغا می کند. آنچنان سریع رشد می کنند این فریمورک ها و کامپوننت های لعنتی که مرا زیر پای خود لگد می کنند. رییسم یکی از بهترین آدم هایی است که تا به حال دیده ام. شخصی منظم و دقیق، حرفه ای و بسیار توانمند. ولی از کار من راضی نیست و با وجود اینکه تمام تلاشم را می کنم اما نمی توانم او را راضی نگه دارم. گاهی به رویم نمی آورد اما گاهی که کاسه صبرش لبریز می شود، آنچنان تشری به آدم می زند که تبر، بر یک کنده ی درخت نمی زند. حقم دارد. دلش را خوش کرده...
ادامه مطلب
همینطور که می دونید، به خاطر بیماری پدرم، چند ماهی دستمون بند بوده و هست. اول از همه، به خاطر همدردی دوستان عزیز و دعای خیرشون، یه تشکر ویژه دارم و از همتون خواستار دعای سلامتی برای همه بیماران مخصوصا پدر بنده هستم. یه عذر خواهی هم به خاطر غمناک بودن نوشته هام دارم. متاسفانه عادت زدن نقاب رو ندارم و همیشه سعی کردم خودم باشم. دیشب هم به خاطر همین مشکلات، قسمت چهارم رو نتونستم بنویسم به همین خاطر امشب دو قسمت پشت سر هم می نویسم. می دونم یه سری انتقادات به این چالش وارد شده که به شخصه بیشترش رو درست می دونم اما تلاش می کنم هر شب بنویسم. چون قراره یه اتفاق خوبی بیفته.امشب قصد دارم در مورد یه سری مشاهدات و شنیده ها درباره یک بیمارستان خاص صحبت کنم. شاید این اولین نوشته غیر عاشقانه و ادبی بنده باش...
ادامه مطلب
برکه ای خاموش، و اسکله خسته ای که کنارش به خواب رفته است. هیچ چیز به اندازه نشستن روی این اسکله و تماشای غروب آفتاب، حالت را خوب نمی کند. آفتاب هم دارد می میرد. مثل تمام ماهی ها. سرما هنوز تمام قد اینجا ایستاده است. کار سختی ندارد. اینجا همه یخ زده اند. سرما هم می نشیند کنارت. و با تو هم صحبت می شود. ناراحت است از اینکه نمی تواند کسی را منجمد کند. و تو از آن روز برایش می گویی. که یک روز بهاری، یک نفر آمد در این برکه ی خیلی پیش تر ها زیباتر، دل یکی از ماهی های قرمز کوچکش را شکست،ماهی ناگهان بغضش ترکید، گریه اش گرفت، پرندگان از ناراحتی اش دیگرا آواز نخواندند، ماه شب چهارده برای همیشه قهر کرد، خورشید دیگر آن خورشید سابق نشد و برکه برای همیشه خاموش شد و تمامش یخ زد. سرما که از ماجرا با خبر شد، ا...
ادامه مطلب