
طعم تلخی در خانه می پیچید. تو فنجان ها را پر می کردی و ما مست می کردیم با بوی قهوه. فنجان های سپیدی که سراسر سیاه می شدند. و سینی مسی زیر آن. همه را فرا می خواندی تا قهوه ای بنوشند. قهوه ای با طعم ت...
ادامه مطلب
مهم نیست اینکه در مورد آدم ها نگران باشی. اینکه هر لحظه ممکن است آب زیر کاه شوند و تو را به همه بدبین و تمام صداقتت را یکجا نابود کنند. جوری که تر و خشک را با هم بسوزانی. مهم نیست در این راه دراز، زیر پای آدم ها له شوی و با حالی زار و تنی خسته، آنها را ببینی که از تو دور می شوند. مهم نیست که آسمانت آلوده باشد و زمین زیر پایت، بلرزد. مهم این است که شب یلدا، با بغضی همراه، می آید و هوا بارانی می شود وآسمان آبی. مهم این است که تو حتی برای یک روز، آدم های پر حاشیه ی زندگی ات را فراموش می کنی و به کسانی فکر می کنی که در هر شرایطی هوای تو را دارند. هوایت که ابری می شود، دلت که از محبت خالی، چشمانت که از اشک جاری، پاهایت که از دویدن خسته، بال هایت که از پرواز مانده، همچون پروانه گردت می چرخند تا که...
ادامه مطلب
می دانی؟ در میان بغض های باد کرده ای که گلو را خفه می کنند، من آن دردم که از بی دردی می میرم. در میان انسان هایی که آدمی را به سخره می گیرند، من آن قلبم که از ذلتنگی می گیرد. در میانِ این حجمِ انبوه پاییز که این روز ها همه جا را در بر گرفته است، من آن فصلم که انتظار رسیدن می کشد و چون می رسد در غفلت است. در میان درختانِ سر به فلک کشیده که لباس سبزشان را از تن در می آورند، من آن برگم که از بلندی می افتد. در میان جنگ های پر ز خون تاریخ، من آن سواری هستم که به وسیله ضربت تیغ دشمن از اسبش می افتد. در میان تمام صفت ها، من آن دروغم با جامه سیاه و بلندش که تخم فریب را بر دشت دل می کارد. در میان دنیای بزرگ ریاضی و ریاضت، من آن صفرم به توان صفر. در میان کوه های کوچک و بلند من آن دامنه با شیب تند و من...
ادامه مطلب
یک روز، یک نفر آمد، درب بطری شیشه ای را باز کرد، همه رفتند اما، من آنجا ماندم! خسته، رنجور و زخمی. کاش یادش نرفته بود آن یک ن...
ادامه مطلب
تو شخصیت خوب داستان هایی و من آدم بده آن. تو منتقم تمام کسانی هستی که در حقشان ظلم شده و من آن آدم ستمکار از خدا بی خبر. تو خیابان ولیعصر با آن درختان سر به فلک کشیده اش و تمام عشق و عاشقی هایی که در آن متولد شده هستی و من خیابان 15 خردادم با آن بارب...
ادامه مطلب
دردهای من بی شمارند. از خشک شدن دریاچه ارومیه تا ریز گردهای اهواز و سیستان، تا از بین رفتن خلیج گرگان. دردهای من پهناورند، از هانگژو شروع می شود تا شهر تبت. که تمام مسیرش را دیوار چین در بر می گیرد. درد های من عمیقند. مثل دراز گودال ماریانا در اقیانوس آرام. مثل بی تفاوتی طبیعت، وقتی که یک شاهین شکا...
ادامه مطلب
دوباره پنج شنبه جمعه های تکراری دوباره ساعت ، لحظه های بی قراری جمعه شب، قلم به دست، آواره دوباره بلاگفا، نوشتن های اجباری + نوشته شده در شنبه هفتم اسفند ۱۳۹۵ساعت 0:13 توسط احمد نهازی | ...
ادامه مطلب
یک غلطی کردم، قلمم کند و ضعیف شد، واژگان در ذهن خسته ام محبوس شدند، آسمان پر کشید و رفت، گنجشک ها همگی لال شدند، آینه دگر نقش کسی را راست نگفت، دیگر از قیل و قال مدرسه حالی دلم نگرفت... یک غلطی کردم، چشمانم را که باز کردم دیدم نزدیک سی سال از این عمر خسته ی من گذشته، بی آنکه بدانم چگونه . چشمانم را...
ادامه مطلب
من نه آنم که تو می بینی و می پنداری. بال هایی دارم به بلندای آسمان. بال که می گشایم، تمام زمین را یک جا در آغوش می گیرم. ریشه هایم قوی، طوری که سنگ ها را می شکافد و به اعماق زمین می رود. من نه آنم که تو قضاوت می کنی. قلبی دارم به بزرگی باران، باران که می آید، قلب من می تپد و خون تازه ای تمام بدم را...
ادامه مطلب
یعنی می شود در یکی از این مصاحبه های کاری قبول شوم؟ یعنی می شود من هم در یک شرکت خوب مشغول به کار شوم؟ ...
ادامه مطلب
مثل یک کودکی که کارتن ترسناک می بیند، وحشت زده ام... وحشت زده! حقیقتا برزخ ترسناک است......
ادامه مطلب
دوباره پاییز، با آن هوای مه گرفته و عجیب و غریبش، دوباره بغض های ناشکفته آسمان، دوباره من، دوباره هوای حوصله ای که ابریست. دوباره راه های زیاد، جاده های ترسناک، ترس های خیالی... دوباره خیالات مبهم، ابهامات زیاد، زیاده خواهی های لعنتی... دوباره شب هایی که پشت سر هم تکرار می شوند و روزهایی که نیستند. دوباره من، تو، نبودنت... دوباره همان تنهایی همیشگی، کنار لپتاب، پشت میز، میزی که این روزها شلوغ است. شلوغ تر از خیابان های تهران، دوباره ذرات پست فطرتِ آلاینده ها. دوباره آسمانِ خاکستری. دوباره بلاگفایِ کم مخاطب، مخاطبینِ کم حوصله، حوصله هایِ خالی... دوباره گ...
ادامه مطلب