وقتی که باران رفت...

ساخت وبلاگ

آخرین مطالب

امکانات وب

وبلاگ وقتی کلمه که وبلاگ باران کلمه آمد، وبلاگ باران کلمه ی به بزرگی اردی بهشت، من کنار پنجره ایستاده بودم اما پنجره بسته بود. وبلاگ باران کلمه می آمد اما تمام فکر و ذکرم بیابانی به بزرگی تیر بود. ذهن پریشان و آشفته ام، مغز خسته و به بن بست رسیده ام، قلب پر ز زخم و شکسته ام، حواس نمی گذارد برای آدم. وبلاگ باران کلمه می آمد، اما من حواسم نبود. رعد و برق بزرگی زد باز هم حواسم نبود. یادم نمی آید به چه چیزی می اندیشیدم. شاید حرف های پر بغض تو بود که هر روز و شب با خود زمزمه می کنم، شاید فکر هبوط در منجلابِ این چند سال اخیرِ زندگانی ام بود که مغزم را می خورد، شاید هم ترس از شکست. باز وبلاگ باران کلمه می آمد، پنجره همچنان بسته بود. من هم همچنان حواسم نبود. دوباره رعد و برق بزرگی زد. از جا پریدم. پنجره ی باران خورده را دیدم. بازش کردم. باران می بارید اما نم نم. ابرها در حال رفتن بودند. باران نیز هم. یاد رفتنت افتادم. وبلاگ وقتی کلمه که رفتی حواسم نبود. رعد و برق که زد، خواسم سر جایش آمد اما تو رفته بودی. مثل باران این روز های اردی بهشتم. باران رفت، آسمان صاف شد ولی  چشمانم هنوز خیس بود. گریه می کردم؟ نمی دانم. یادم نمی آید، مرد که گریه نمی کند. مرد، فقط می شکند، تحقیر می شود، مرد فقط با دلی پر از آه و ناله و گلویی انباشته از بغض، می میرد. روزی هزار بار شاید هم بیشتر. پدر همیشه می گفت زندگی زمینت می زند اگر حواست نباشد. حواسم نبود، بی آنکه ذره ای زندگی کنم، این موجود دوست داشتنی مرا به زمین زد. حالا باید منتظر بمانم تا این ماه های گرم بی باران بگذرد. تا که شاید ماهی آید پر باران. اما نمی دانم آن موقع باز هم حواسم سرجایش است یا خیر. من، وبلاگ وقتی کلمه که تو رفتی، وبلاگ وقتی کلمه که باران رفت، مُردم. کاش می دانستی مردن چقدر دردناک است. کاش می دانستی آسمان بی ابر، زندگی بی باران چقدر عذاب آور است. کاش می دانستی تمام مرگ های پس از رفتنت سوء تفاهمی بیش نیست.

...
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 16:39

close
تبلیغات در اینترنت