بنویس: قرار است جاری باشم و خوب...

تعرفه تبلیغات در سایت

آخرین مطالب

امکانات وب

بنویس، داستان زندگی من را بنویس. با قلمی که مثل رود، روان است و مثل آسمان شب، سیاه. مقدمه اش را اینگونه شروع کن. که یک روز گرم تابستانی، خورشید، دلش گرفت، ناگهان خسوف شد، آبی آسمان،سیاه، غروب شد، پرنده ها آرمیدند، گل ها یخ زدند، همه جا پر شد از درد. بنویس که درد پاره تن من شد.
این را اگر می خواهی بنویسی کمی پس از مقدمه بنویس. آنجا که داستان شروع می شود. وقتی که غروب شد، درد آمد، ستاره ها هم آمدند. ستاره های چشمک زن بازیگوش که در سفره پهناور آسمان پراکنده شده بودند. تمام درد ها را تحمل می کردند، سیاهی شب را می نوشیدند اما سوسوی آنها در تاریکی شب دیده می شد.
بنویس، وقتی ستاره ها چشمک زدند، فهمیدم قرار است، کفش هایم را درآورم، پا برهنه شوم و در آسمان قدم بزنم. فهمیدم قرار است شاعر شوم. شاعری پر درد، اما پر واژه. با واژه های روشن، تا که قدم زنم و یا قدم زند هر کسی که مرا می خواند با عشق میان رویاهای شیرین. بنویس قرار است باران بیاید، بشوید سیاهی هایم را، تا که بی تاب کند قلبم را.
داستان زندگی من را بنویس، اما در همین اول داستان بمان. چون هنوز حرف ها ی زیادی مانده با مرغی که می خواند نهان از چشم. و راه زیادی مانده برای رفتن. هنوز سفرهای زیادی در راه است. هنوز من، این طرف جاده ام و تو آن طرف. بنویس که می خواهم زندگی کنم، خوب باشم و جاری تا که وقتی این سفر برای همیشه به پایان رسید، در برابر پروردگارم شرمسار نباشم.


برچسب‌ها: عشق, ستاره, جاری
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۶ساعت 0:45 توسط احمد نهازی |
نویسنده : بازدید : 9 تاريخ : شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 23:03

فهرست وبلاگ