سیاهم اما باز...

ساخت وبلاگ

آخرین مطالب

امکانات وب

ساعت نه و بیست و چهار دقیقه صبحِ روز شنبه هفدهم مهر سال هزار و سیصد و نود و پنج است، باد نسبتا خنکی می وزد و هنوز هم، کمی از آفتاب تابستان مانده... صدای پرنده ها نمی آید، فقط یه کفتر سنگین وزن، طبق عادت این چند ساله، روی لبه ی پنجره ی ساختمانِ روبروی مان نشسته است. کوچه، خلوت است و فاصله عبور و مرور هر دو رهگذر، زیاد... صدای بلند حرف زدنِ زنِ همسایه ی طبقه ی پایین، به راحتی قابل شنیدن است. توکا پایش درد می کند اما خیلی خوشحال است. حالا یه دست مبل تازه دارد. مبل هایی که پایه های جلویی اش از خودش جلوتر است. گاهی وقت ها که پایمان می خورد به آنها، سازنده اش را ناسزا می گوییم. دلم دود می خواهد به اندازه ی فضای یک خانه، جوری که جلوی دیدم را بگیرد، تا که نتوانم وضعیت سیاه خودم را ببینم. وضعیتی خراب که در سال های اخیر به اوج خود رسیده. و حالا هم شش هفت روز از فرصت را از دست داده ام. و حالا شش هفت روز از محرم رفته... و حالا خسته و درمانده، چشمی به یاری سالار شهیدان دارم. سیاهم، با خط های نارنجی، و دایره های بنفش تو در تو... سیاهم اما باز...

...
نویسنده : بازدید : 17 تاريخ : شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 22:25

close
تبلیغات در اینترنت