برسد به دست برادر عزیز تر از جانم، حامد حمایت کار

ساخت وبلاگ

آخرین مطالب

امکانات وب

سلام علیکم

نمی دانم هنوز هم سرتان شلوغ است یا خیر. نمی دانم وقت می کنید زیر بار سنگین وظایفتان این دل نوشته را مطالعه کنید یا خیر؟ بعد از گذشت چندین ماه، دل را به دریا زده ام تا کمی از خود بگویم. راستی؟ افتخار می دهید دلنوشته ی این برنامه نویس پرحاشیه و خسته دل را بخوانید؟ یا که سرگرم بالا نگه داشتن پرچم انفورماتیک در مدرسه هستید؟ یا که از حجم انبوه کتاب های خوانده نشده تان کم می کنید و حجم دانشتان را فزونی؟ منت نهاده این چند خط نوشته های بنده را مطالعه نمایید.

اول قصه، از خیلی چیزها بگذریم. مثلا بگذریم از اینکه اخراج (شما بخوانید تعدیل نیرو یا قطع همکاری) بنده، خیلی ناگهانی، غریبانه و در هاله ای از ابهام صورت گرفت. بگذریم از اینکه بعد از گذشت سه ماه و اندی روز من هنوز نمی دانم که این امر به خاطر غر و لندها و اعتراضات و نارضایتی های موجود بوده یا که خالی بودن جیب و جواب پیام ندادن بچه های سرویس و کار اداری داشتن آقای حباب در هجده خرداد ماه؟ مثلا بگذریم از اینکه خیلی کارها در مرام من نبود. اینکه وسط اتاق فریاد بزنم من امشب می مانم. من امشب در انفورماتیک می مانم و کارهایم را انجام می دهم. من امشب در انفورماتیک می مانم و کارهایم را انجام می دهم تا که چرخ انفورماتیک سریع تر بچرخد. این کار را نکردم که باید می کردم اما در عوض چه پنج شنبه جمعه هایی که در تنهایی غربت وار مشکات و انفورماتیکش سپری کردم. چه ساعت هایی که عصر ها، در خانه وقت می گذاشتم. بی آنکه جار بزنم. بی آنکه فریاد کنم! که صد البته تمام این وقت ها را بی منت صرف کردم.

از اینجا به بعدش، خیالتان راحت. دیگر خبری از غر و لند نیست. از اینجا به بعدش اعتراف است. اینکه بیش از دو سال، حتی آن زمانی که در شرکت ارج مشغول بودید، همچون برادری بزرگتر، دلسوزانه، تمام تلاشتان را کردید که این پیکر خسته و بی جان من، در دره عمیق و وحشتناک سیاهی و تباهی نیفتد. صبورانه از خطاهایم چشم پوشی و مسیری مهیا کردید تا که نهال سبز درون من رشد کند و به درختی بزرگ، پربار و پرریشه تبدیل شود. تمام تلاشتان را کردید تا که چشمهایم، آسمان را فقط آبی ببیند. حتی وقتی ذرات خاکستری رنگ آلودگی هوا، تمام آسمان پلایین را پوشیده باشد.

اما خوب، این زمینی که شما بر روی آن تلاش کردید تا نهال کوچکش، درختی شود بزرگ، بایر بود. تلاشتان را کردید اما تورم سنگین سایه افکنده بر روی زندگی هایمان، این چندرغاز حقوقی که حتی کرایه راهم را تامین نمی کرد و این جیب های خالی، اجازه نداد که در مسیر سبز تعالی که در مشکات قرار گرفته بود، حرکت کنم. من هم بدم نمی آمد مثل اخلاقی، حباب، عسکریان، مثل بقیه دوستان، بدون اینکه این مشکلات سایه بیافکند بر زندگانی ام، بنشینم روبرویتان، دو کلمه از حدیث بگویم. مثلا بگویم پیامبر مهربانی ها، اندراحوالات خانواده چه گفته اند و چند حدیث بیشتر پیرامونش از شما بشنوم. و یا از تفاوت های فلسفه اسلامی و غربی بگویم. تا که بار دانشم فزونی یابد.

اما حالا، خیلی وقت هست که این جسم خسته، در دره سیاهی و تباهی سقوط کرده است. راستی، برایتان بگویم لحظه سقوط هیچ دردی را حس نکردم. از این بابت خدا را شکر می کنم. اما، اینجا، هر روزش شب است. هر شبش، آتشی است که می سوزاندم. هر لحظه اش خنجریست که بدنم را تکه تکه می کند. راستی، از اینجا تا به آسمان خیلی راه است، آنقدر که آسمان نقطه ای بیش نیست. و نقطه ها هم کارشان پایان دادن جمله هاست. و جمله زندگی من را آسمانی که نیست، پایان داد!

اینجا، در همسایگی عزیزم، ازتمام تلاشهایی که برایم انجام داده اید، فارغ از نتیجه اش، تشکر و قدردانی می کنم. و بدانید همچون گذشته برایم عزیز تر از برادر هستید و خواهید ماند.

ممنون که حرفهایم را خواندید. و من الله التوفیق

 

++پی نوشت++

1- این نوشته صرفا جهت خالی شدن بغضهای سنگین این ایام است. لطفا برداشت دیگری نکنید...

2- همیشه برای شما و همکارهای عزیزم آرزوی موفقیت می کنم...

برسد به دست غزل خانم شاکری,برسد به دست تو,برسد به دست دوستم ماهی,برسد به دست آینده,برسد به دست,برسد به دست معلم عزیزم,برسد به دست بابا,برسد به دست آقای,برسد به دست یک خسرو,محرمانه برسد به دست دختر ایران,...
نویسنده : بازدید : 46 تاريخ : سه شنبه 30 شهريور 1395 ساعت: 19:08

close
تبلیغات در اینترنت