هنوز در سفرم

ساخت وبلاگ
چکیده : ... با عنوان : طوفانی که ما را زمین زد بخوانید :
جاده ای تماما خاکستری، که تمامش را هاله ای غلیظ از گرد و غبار پوشانده است. که به لحظه ملتهب تقسیم آدمی بر نمی دانم ها ختم می شود. لحظه مبهم یک مرغ ماهی خوار که با پلک بر هم زدنی، اقیانوس را کویری بی ح...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 16:39
چکیده : ... با عنوان : دم شما گرم بخوانید :
در یک روز آفتابی، که آسمان بی ابر بود و هوا صاف، که پرنده ها آواز سر می دادند و درختان از هوای خوش لذت می بردند، ابری معترض آمد، دستانش را بالا برد، آفتاب خاموش شد، پرنده ها پناه گرفتند، باد با سرعت ب...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 16:39
چکیده : ... با عنوان : وقتی که باران رفت... بخوانید :
وبلاگ وقتی کلمه که وبلاگ باران کلمه آمد، وبلاگ باران کلمه ی به بزرگی اردی بهشت، من کنار پنجره ایستاده بودم اما پنجره بسته بود. وبلاگ باران کلمه می آمد اما تمام فکر و ذکرم بیابانی به بزرگی تیر بود. ذهن پریشان و آشفته ام، مغز خسته و به بن بست رسید...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 16:39
چکیده : ... با عنوان : کاسه چه بنویسم چه بنویسم... بخوانید :
درد خیلی از مردمان، وبلاگ کاسه کلمه چه کنم چه کنم است که مدام در دست می گیرند. از عجز و ناتوانی در امورات مهم گرفته تا امورات خرد و جزئی. بلای خانمان سوزیست. مخصوصا آنکه درد تمام بدنت را فرا گرفته باشد و تو ندان...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 4 تاريخ : سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 16:39
چکیده : ... با عنوان : پدرم، بیا تا باشیم، قوی و مستحکم... بخوانید :
بیا دردها را بگذاریم کنار، سفره جدیدی باز کنیم، کنار یکدیگر بنشینیم. از حال و هوای بارانی بگوییم. از درختان سر سبز، بیا تا آخر این بهار زیبا و پر باران، همچون درخت پر شکوفه، صورتی شویم. صورتی بمانیم. ...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 16:39
چکیده : ... با عنوان : تا اطلاع بعدی تعطیل می باشد بخوانید :
چه خوب است در این شرایط فوق العاده، که گاهی مغز کرکره خود را پایین می کشد و برگه ای که روی آن نوشته: "تا وبلاگ اطلاع کلمه وبلاگ بعدی کلمه وبلاگ تعطیل کلمه می وبلاگ باشد کلمه " را بر روی آن می چسباند و خستگی و احساسات حرف اول را می زنند، فرصتی هم...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 16:39
چکیده : ... با عنوان : مرگ تدریجی رویاها و آرزوها! بخوانید :
 باران که نمی بارد، آتش هم که در این تابستان داغ، بر سرمان فرو می نشیند، دردی هم نیست که ندیده باشیم و جانی هم نیست که نکنده باشیم. تا دلت بخواهد نیش و کنایه از این زبان های سرخ شنیده ایم بی که سر سبز...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 16:39
چکیده : ... با عنوان : که اگر باشد... بخوانید :
نفسی عمیق می کشی و چشمانت را می بندی. نه از اشک خبری هست نه از بغض های سابق خفته در گلو. فقط کوهی از درد در درونت تلنبار شده است. دردهایی که مثل یک هیولا می بلعیشان تا کسی خاطرش ناسوده و دلش غمگین نشو...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 16:39
چکیده : ... با عنوان : چالش وبلاگ نوییی(قسمت سوم) کناره گیری معقولانه بخوانید :
صبح ها، در محل کار، پشت لپ تاب بی حوصله ام که می نشینم، پشت میزی آشفته با وسایل فراوان و بی ربطی که روی آن است، با کارهای بسیار زیاد و نا تمامی که دارم، حسابی حالم زار می شود. آخر این برنامه نویسی کوفتی چه بود که تقدیر من شد؟ با هر چشم بر هم زدنی، تکنولوژی غوغا می کند. آنچنان سریع رشد می کنند این فریمورک ها و کامپوننت های لعنتی که مرا زیر پای خود لگد می کنند. رییسم یکی از بهترین آدم هایی است که تا به حال دیده ام. شخصی منظم و دقیق، حرفه ای و بسیار توانمند. ولی از کار من راضی نیست و با وجود اینکه تمام تلاشم را می کنم اما نمی توانم او را راضی نگه دارم. گاهی به رویم نمی آورد اما گاهی که کاسه صبرش لبریز می شود، آنچنان تشری به آدم می زند که تبر، بر یک کنده ی درخت نمی زند. حقم دارد. دلش را خوش کرده است به من این روزها آشفته بدون آنکه بداند موقع کد نویسی دستانم می لرزد. و می ترسم از اینکه او روزی از این مسئله آگاه شود. اما او تنها کسی است که نوشته هایم را می خواند. و برای نوشته هایم ارزش قائل می شود. تک تک واژگانم را حس می کند. او می فهمد مرا اما من نمی فهمم او را. این سوال در ذهنم ایجاد شده است که چرا خوب نمیشوم. این روز ها فکر یک استعفای محترمانه، به جای اخراج غریبانه ذهنم را مشغول کرده است. بهتر نیست به جای ناراحت کردن این بزرگوار، بروم یک جایی یک خاکی بر سر بریزم تا که شاید کسی آید بهت...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 10 تاريخ : شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 22:53
چکیده : ... با عنوان : چالش وبلاگ نویسی( قسمت چهارم) بیمارستان لعنتی بخوانید :
همینطور که می دونید، به خاطر بیماری پدرم، چند ماهی دستمون بند بوده و هست. اول از همه، به خاطر همدردی دوستان عزیز و دعای خیرشون، یه تشکر ویژه دارم و از همتون خواستار دعای سلامتی برای همه بیماران مخصوصا پدر بنده هستم. یه عذر خواهی هم به خاطر غمناک بودن نوشته هام دارم. متاسفانه عادت زدن نقاب رو ندارم و همیشه سعی کردم خودم باشم. دیشب هم به خاطر همین مشکلات، قسمت خاص صحبت کنم. شاید این اولین نوشته غیر عاشقانه و ادبی بنده باشه. چند وقت پیش که در بیمارستان شهرام(سجاد) به عنوان همراه بیمار حضور داشتم، به خاطر عوض شدن حالم تصمیم گرفتم یه چرخی درون بیمارستان بزنم. همچنین باید مبلغی پول به صندوق دار بیمارستان پرداخت می کردم. به طبقه اول رفتم و وقتی خانم محترم صندوق دار رو دیدم، ناگهان به خاطر رفتار زشت و زننده اش، اون رو با چشمانی قرمز، صورتی خشمگین و برافروخته و ساتوری بر دست تجسم کردم. به من گفت که هزینه اتاق خصوصی شبی 200 هزار تومان است و باید سه شب را پیش پیش پرداخت کنی و اگر پرداخت نکنی عواقبش پای خودت و پدرت است و ...ادامه مطلب
نویسنده : بازدید : 10 تاريخ : شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 22:53