هنوز در سفرم

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
صبح ها، در محل کار، پشت لپ تاب بی حوصله ام که می نشینم، پشت میزی آشفته با وسایل فراوان و بی ربطی که روی آن است، با کارهای بسیار زیاد و نا تمامی که دارم، حسابی حالم زار می شود. آخر این برنامه نویسی کوفتی چه بود که تقدیر من شد؟ با هر چشم بر هم زدنی، تکنولوژی غوغا می کند. آنچنان سریع رشد می کنند این فریمورک ها و کامپوننت های لعنتی که مرا زیر پای خود لگد می کنند. رییسم یکی از بهترین آدم هایی است که تا به حال دیده ام. شخصی منظم و دقیق، حرفه ای و بسیار توانمند. ولی از کار من راضی نیست و با وجود اینکه تمام تلاشم را می کنم اما نمی توانم او را راضی نگه دارم. گاهی به رویم نمی آورد اما گاهی که کاسه صبرش لبریز می شود، آنچنان تشری به آدم می زند که تبر، بر یک کنده ی درخت نمی زند. حقم دارد. دلش را خوش کرده است به من این روزها آشفته بدون آنکه بداند موقع کد نویسی دستانم می لرزد. و می ترسم از اینکه او روزی از این مسئله آگاه شود. اما او تنها کسی است که نوشته هایم را می خواند. و برای نوشته هایم ارزش قائل می شود. تک تک واژگانم را حس می کند. او می فهمد مرا اما من نمی فهمم او را. این سوال در ذهنم ایجاد شده است که چرا خوب نمیشوم. این روز ها فکر یک استعفای محترمانه، به جای اخراج غریبانه ذهنم را مشغول کرده است. بهتر نیست به جای ناراحت کردن این بزرگوار، بروم یک جایی یک خاکی بر سر بریزم تا که شاید کسی آید بهت
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 22:53
برچسب‌ها :
همینطور که می دونید، به خاطر بیماری پدرم، چند ماهی دستمون بند بوده و هست. اول از همه، به خاطر همدردی دوستان عزیز و دعای خیرشون، یه تشکر ویژه دارم و از همتون خواستار دعای سلامتی برای همه بیماران مخصوصا پدر بنده هستم. یه عذر خواهی هم به خاطر غمناک بودن نوشته هام دارم. متاسفانه عادت زدن نقاب رو ندارم و همیشه سعی کردم خودم باشم. دیشب هم به خاطر همین مشکلات، قسمت چهارم رو نتونستم بنویسم به همین خاطر امشب دو قسمت پشت سر هم می نویسم. می دونم یه سری انتقادات به این چالش وارد شده که به شخصه بیشترش رو درست می دونم اما تلاش می کنم هر شب بنویسم. چون قراره یه اتفاق خوبی بیفته.امشب قصد دارم در مورد یه سری مشاهدات و شنیده ها درباره یک بیمارستان خاص صحبت کنم. شاید این اولین نوشته غیر عاشقانه و ادبی بنده باشه. چند وقت پیش که در بیمارستان شهرام(سجاد) به عنوان همراه بیمار حضور داشتم، به خاطر عوض شدن حالم تصمیم گرفتم یه چرخی درون بیمارستان بزنم. همچنین باید مبلغی پول به صندوق دار بیمارستان پرداخت می کردم. به طبقه اول رفتم و وقتی خانم محترم صندوق دار رو دیدم، ناگهان به خاطر رفتار زشت و زننده اش، اون رو با چشمانی قرمز، صورتی خشمگین و برافروخته و ساتوری بر دست تجسم کردم. به من گفت که هزینه اتاق خصوصی شبی 200 هزار تومان است و باید سه شب را پیش پیش پرداخت کنی و اگر پرداخت نکنی عواقبش پای خودت و پدرت است و
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 22:53
برچسب‌ها :
برکه ای خاموش، و اسکله خسته ای که کنارش به خواب رفته است. هیچ چیز به اندازه نشستن روی این اسکله و تماشای غروب آفتاب، حالت را خوب نمی کند. آفتاب هم دارد می میرد. مثل تمام ماهی ها. سرما هنوز تمام قد اینجا ایستاده است. کار سختی ندارد. اینجا همه یخ زده اند. سرما هم می نشیند کنارت. و با تو هم صحبت می شود. ناراحت است از اینکه نمی تواند کسی را منجمد کند. و تو از آن روز برایش می گویی. که یک روز بهاری، یک نفر آمد در این برکه ی خیلی پیش تر ها زیباتر، دل یکی از ماهی های قرمز کوچکش را شکست،ماهی ناگهان بغضش ترکید، گریه اش گرفت، پرندگان از ناراحتی اش دیگرا آواز نخواندند، ماه شب چهارده برای همیشه قهر کرد، خورشید دیگر آن خورشید سابق نشد و برکه برای همیشه خاموش شد و تمامش یخ زد. سرما که از ماجرا با خبر شد، از ناراحتی ماهی قرمز کوچک این برکه ی خاموش، برای همیشه یخ زد. این است ماجرای ما آدم ها... حالا چه کسی پاسخگوی خاموشی این برکه است؟+ نوشته شده در جمعه سیزدهم بهمن ۱۳۹۶ساعت 23:50 توسط احمد نهازی |
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : شنبه 14 بهمن 1396 ساعت: 22:53
برچسب‌ها :
هیچ وقت عقیده نداشته ام که نوشته های من بهترینن. شاید از تواضع بسیار بالای من باشد که بعید می دانم. شاید هم از عدم اعتماد به نفس کافی. نمی دانم. ولی آن چیزی که مسلم است، این چالش وبلاگ نویسی جاری سایت ویرگول، قرار است مرا به یک جایی برساند. نه اینکه بخواهم برترین باشم. فقط می خواهم بهترین خودم باشم. حالا پشت لپ تاب، دست به صفحه کلید، بدون آنکه قهوه ای باشد که بنوشم و یا سیگاری که کام های عمیقی از آن بگیرم تا دودش تمام اتاق را پر کند و لابلای این دود غلیظ محو شوم، مشغول نوشتن هستم. می خواهم بی بهانه بنویسم. فقط بنویسم. کیفیت نوشته ها هم حتی مهم نیست. این بیماری مخصوص نویسنده ها است. آن ها دوست دارند فقط بنویسند. کاش میشد من هم یک نویسنده واقعی باشم. از جنس نادری ها و جلال آل احمد ها و جمالزاده ها و آوینی ها. حالا پشت لپ تاب، دست به صفحه کلید، با موسیقی از کرخه تا راین انتظامی، در حالی که دلی پر ز اندوه و قلبی سراسر دلهره دارم، در حالی که گذشته تاریکم، و اکنون پر پیچ و خمم، آینده ای پر ابهام برایم باقی گذاشته است، مشغول نوشتن هستم. نمی دانم قرار است چه شود اما تا آخر این چالش با من همراه باشید. شاید یک اتفاق خوب بیفتد. از اینجا می توانید در جریان جزئیات این چالش باشید برچسب‌ها: چاش وبلاگ نویسی+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم دی ۱۳۹۶ساعت 21:19 توسط احمد نهازی |
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : جمعه 29 دی 1396 ساعت: 1:56
برچسب‌ها :
من فقط می خواهم این دی ماه لعنتی بگذرد. خواسته زیادیست از زمان؟ چطور آن زمان هایی که تو بودی، همه بودند، این خانه هوایش بوی بهار می داد مثل چشم بر هم زدنی گذشت؟ نمی شود حالا که مجبورم این تنهایی های دلگیر آخر شب را بگذرانم نیز با چشم بر هم زدنی بگذرد؟ تو که نیستی اینجا اما آیا می توانی از آن بالا برای پدر دعا کنی؟ آخر می دانی؟ این روزها حالش خوب نیست. مثل حال دل همه ی ما. مثل هوای این خانه،  مثل آواری که از زلزله نبودنت بر سرم خراب شد. می دانی؟ پدر که یک عمر برای ما زحمت کشید. دور از انصاف است که این همه درد بکشد. دور از انصاف است این همه ناله و گریه و زاری کند. بودن یا نبودن پدر دست معبود یگانه است. این درست. اما اگر نباشد من هم نخواهم بود. می دانی؟ شنیده ام دعا تقدیر را عوض می کند. می شود برایمان دعا کنی؟ تا که این تقدیر عوض شود؟ تا که این غم پایان یابد؟ تا که دستانم دیگر نلرزد؟ تا که این دی ماه برای همیشه تمام شود؟ + نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم دی ۱۳۹۶ساعت 0:22 توسط احمد نهازی |
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : يکشنبه 24 دی 1396 ساعت: 14:25
برچسب‌ها :
دی ماه بیچاره، تو چه تقصیری داری؟ اینکه برای دیگران سراسر شادی و خنده هستی و برای من ماتم و اندوه، از بخت سیاه من است. و قلبم. و کارنامه ننگین سی ساله ام. به تو خرده نخواهم گرفت، که تو مثل مابقی ماه ها می آیی، قدرت زمان را به رخ ما می کشی و می روی. تا وقتی که من سیاه باشم همه چیز سیاه است. دی ماه بیچاره، تو چه تقصیری داری؟ حالا هر روز باید اول صبح سرکار باشم، با دلهره ی وحشتناکی که اگر عزیزم برود چه کنم، بی که لبخند واقعی بر لبهایم باشد، بی که بتوانم با دلی خوش با همکارانم بگویم و بخندم، تا آخر وقت کار کنم. حالا باید روزهایم را با این دلهره شروع کنم، با همین دلهره هم تمام کنم. حالا باید شب ها وقتی همه خوابند، زیر پتو اشک بریزم. حالا باید هر لحظه از تمام بزرگان تاثیر گذار زندگی ام بخواهم تا مرا دلداری دهند. مگر می شود؟ بزرگان را چه به سیاه دلی مثل من؟ سید مرتضی آوینی یک بار آمد بی که سخنی بگوید، رفت که رفت... حق هم دارد. مگر می شود بر روی زمین بایری چون من بذر پاشید؟ اما من اینگونه می گویم. درست است که سیاه سیاهم. اما دلی شکسته دارم. دل شکسته خریدار ندارد؟ خورشید طوس، تو را به مادرت قسم دهم، خریدار دل شکسته ام می شوی؟ دی ماه بیچاره، تو چه تقصیری داری؟ من همه تقصیرم. من همه گناهم. من همه آلودگی شهر تهرانم... + نوشته شده در جمعه بیست و دوم دی ۱۳۹۶ساعت 23:39 توسط احمد نهازی |
نویسنده : بازدید : 0 تاريخ : يکشنبه 24 دی 1396 ساعت: 14:25
برچسب‌ها :
مهم نیست اینکه در مورد آدم ها نگران باشی. اینکه هر لحظه ممکن است آب زیر کاه شوند و تو را به همه بدبین و تمام صداقتت را یکجا نابود کنند. جوری که تر و خشک را با هم بسوزانی. مهم نیست در این راه دراز، زیر پای آدم ها له شوی و با حالی زار و تنی خسته، آنها را ببینی که از تو دور می شوند. مهم نیست که آسمانت آلوده باشد و زمین زیر پایت، بلرزد. مهم این است که شب یلدا، با بغضی همراه، می آید و هوا بارانی می شود و آسمان آبی. مهم این است که تو حتی برای یک روز، آدم های پر حاشیه ی زندگی ات را فراموش می کنی و به کسانی فکر می کنی که در هر شرایطی هوای تو را دارند. هوایت که ابری می شود، دلت که از محبت خالی، چشمانت که از اشک جاری، پاهایت که از دویدن خسته، بال هایت که از پرواز مانده، همچون پروانه گردت می چرخند تا که غم و غصه هایت را از دل برون کنی. اینها هستند قهرمانان زندگی ات... دعا می کنم برای سلامتی شان، برای هوای همیشه بارانی، برای هوای همیشه پاک... تولدم مبارک!
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : چهارشنبه 6 دی 1396 ساعت: 1:52
برچسب‌ها :
آری... دوره گردم،">گردم، با دلی خسته و جانی که به لب می آید، با قدم های ضعیفِ منِ بیچاره و تنها، دور گنجینه ی اسرار جهان می گردم... گرچه طوطی صفتم، طاقت اسرار ندارم، گرچه بین همه ی مردم شهر یار ندارم، گرچه در قلب شکوفای تو من جا ندارم، خبری ده ما را، یا که شاید سری این همه سختی راهی که برایت دیدم، همه اش هیچ بُود؟ که اگر هیچ بود، که اگر باز از این میکده نایدخبری، آنقدر در بزنم، آنقدر جار زنم، آنقدر دور این شعله ی پر نور حیات، چرخ زنم، چرخ زنم، چرخ زنم! تا که در بر من مسکین بگشایی جانا، تا که از چشم منِ کور و گدا، پرده هایی بگشایی جانا!
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 18:12
برچسب‌ها :
می دانی؟ آدمک، حرف هایی هست که در گلو می ماند. نمی توانی به کسی بگویی. کسی هم نیست که تو را بفهمد. تو را و حرف هایت را. فقط باید تمامش را یکجا ببلعی و به رویت نیاوری. وقتی که بلعیدی، تمام این حرف ها، روی حرف های گذشته تلنبار می شود. کوهی که روز به روز بر حجمش افزوده می شود. آدمک، کسی محرم اسرار کسی نیست. باید خون دل خورد. که شاید این خون دل خوردن همان "جام می و خون دل هر یک به کسی دادند، در دایره ی قسمت اوضاع چنین باشد" است. شاید این الخیر فی ما وقع زندگی ات باشد. خون دلی که خیر است و باعث می شود همیشه به خاطر بسپاری که جز پدر و مادر، به کسی نمی توان اعتماد کرد. به هیچ کس! می دانی؟ حرف هایی هست که در گلو می ماند. یک وقت، آدمک خر نشوی گریه کنی، سفره ی دلت را برای دیگران باز کنی. که اگر خر شدی و آن حرف های وامانده در گلو را گفتی، حادثه ای مثل حادثه بیست و سوم آذر رخ می دهد. که گاهی یک حادثه تو را بیدار می کند. و به تو می گوید کر و کور و لال باش. که زبان بریده به کنجی نشسته صم بکم، به از کسی که نباشد زبانش اندر حکم. که اگر زبانت هم اندر حکم باشد بهتر است سکوت کنی. و تمام حرف هایت را ببلعی. آدمک قدری صبوری کن، تو خود یلدای گنگ و تاریکی در پیش داری که شروع ماه شوم دی است. همان دی ماه سیاه تقویمت.  آدمک، فصل خزان رو به اتمام است و زمستانی سرد و سخت می آید. لطفا، برای آرامش این دل غم زده،
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 18:12
برچسب‌ها :
می دانی؟ در میان بغض های باد کرده ای که گلو را خفه می کنند، من آن دردم که از بی دردی می میرم. در میان انسان هایی که آدمی را به سخره می گیرند، من آن قلبم که از ذلتنگی می گیرد. در میانِ این حجمِ انبوه پاییز که این روز ها همه جا را در بر گرفته است، من آن فصلم که انتظار رسیدن می کشد و چون می رسد در غفلت است. در میان درختانِ سر به فلک کشیده که لباس سبزشان را از تن در می آورند، من آن برگم که از بلندی می افتد. در میان جنگ های پر ز خون تاریخ، من آن سواری هستم که به وسیله ضربت تیغ دشمن از اسبش می افتد. در میان تمام صفت ها، من آن دروغم با جامه سیاه و بلندش که تخم فریب را بر دشت دل می کارد. در میان دنیای بزرگ ریاضی و ریاضت، من آن صفرم به توان صفر. در میان کوه های کوچک و بلند من آن دامنه با شیب تند و منفی هستم که انتهایش با شدت زیاد به زمین برخورد می کند. در میان کاج های بلند، من آن زاغی هستم که آشیانه ای برای زندگی ندارد و تنها رو شاخه هایش می نشیند و نوای گوش خراش غار غار سر می دهد. در میان نقشه ها، من آن نقطه زیر پونز هستم که حتی ارزش مطرح شدن در شورای امنیت را هم ندارد برای تحریم و گوشه گیر کردنش. در میان شعر ها و داستان ها، من آن هَجوم که ویراستار در نهایت حذفش می کند. در میان میوه ها، سیبی هستم خراب که دور انداخته می شود. می دانی؟ گاهی وقت ها آنقدر دلم می گیرد که می خواهم گوشم را با موسی
نویسنده : بازدید : 1 تاريخ : شنبه 18 آذر 1396 ساعت: 11:35
برچسب‌ها :
اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها